بیایید خودمان را بشناسیم تا بتوانیم خدایمان را بشناسیم ... |
معلمين عزيزم ، با سلامي گرم و آرزوي توفيق الهي ، نمي دانم با چه زباني از زحمات بي دريغ و تلاشهاي شبانه روزي شما عزيزان تشکر و قدرداني کنم . فقط مي توانم شما را دعا کنم و از خداوند متعال طلب سلامتي و شادابي و طول عمر با عزت و عظمت براي شما و خانواده محترمتان داشته باشم و براي آنهايي که از دنيا رفته اند طلب رحمت و مغفرت نمايم . معلمي شغل نيست بلکه عشق است.
\” روز معلم بر همه شما عزيزان مبارک باد \”.
همیشه خود را در میان جمع دیده و خود را تنها دیده ام , نمی دانم چرا ؟!!!
همه انسانها در میان انسانهای دیگر می باشند و این قانون این کره خاکی است ,
نمی دانم از در جمع بودنم بگویم یا از تنهایی ام !!!
اگر بگویم تنها نیستم دروغ گفته ام ,
اگر بگویم تنها هستم , باز هم دروغ گفته ام .
پس چیستم ؟!!!
یادم می آید لحظاتی را که در میان جمع بوده ام ... و تنها بوده ام .
آری هستند لحظاتی چنین ...
وقتی لباس سفید احرام بر تن می کنی و در میان صدها بنده دیگر دور خانه یار می گردی بیشتر از هر موقعی احساس تنهایی می کنی ...
آنهم تنهایی در میان جمع ...
اصلاً برای فرار از تنهایی آمده ای تا کسی را , چیزی را ، حسی را با خود همراه کنی ...
ولی اگر بخواهی در آن لحظات تنهایی ات را فراموش کنی باید خودت را ، حست را ، وجودت را به یار ناشناخته بدهی ...
یا بتوانی همراه او شوی تا بشناسیش و از تنهایی خلاص شوی ...
و در سفر حج لحظات دیگری نیز وجود دارد ... آنجاها شاید اصلاً خودت را هم گم می کنی ، آنجا مکان و زمانی است که می خواهی از خود به خود برسی ...
می دانی تنهایی و از تنهایی بیرون می روی ، و دوباره تنها رها می شوی ...
می توان تنهایی را حس کرد ...
نمی دانم چرا تنهایم ...
شاید اگر تنها نبودیم هیچگاه دنبال یار نمی رفتیم ...
یاری که که حتی برای وصالش باید از تنهایی نیز گذشت ...
اصلاً باید از همه چیز گذشت ...
آری ... همین حس تنهایی است که به انسان قدرت رفتن می دهد , قدرت رفتن به جایی که تنهایی نباشد ...
باز نمیدانم که باید تنها باشیم ، یا نباشیم ...
همین حس تنهایی است که انسان را در دام عشق اسیر می کند ...
ولی اگر باید تنها نباشیم چرا عشق تا ابد انسان را همراهی نمی کند ؟؟؟!!!
اینگونه می شود که حس می کنم چون ذات انسان تنهایی است بایستی تمامی اتفاقات در نهایت منجر به تنهایی اش شوند ...
همه دنیا در کنار انسان از زمان عبور می کنند و در انتهای زمان حس خواهیم کرد که کسی این زمان را با ما همراهی نکرده است ...
همه را اگر حتی بوده باشند رها خواهیم کرد ، یعنی مجبوریم رها کنیم ...
باید رفت تا تنهایی را بیشتر حس کرد ...
تا شاید لایق نیستی شد ، نیستی در وجود یار ...
چنین لایقی " علی " است و بس ...
اما او نیز قربانی این دنیا بود ...
دنیا با او بود ...
دنیا یعنی پسر عمویش ...
یعنی همسرش ...
اینها را در کنار معبودش داشت ...
وقتی کسی اینها را دارد ، دنیا را می خواهد چکار ؟؟؟!!!
دنیا باید او را داشته باشد تا آرام گیرد ...
اما بنظرم او نیز تنها ماند ...
چه رمز و رازی است ، کسی نمیداند ...
گمان می کنم خدا نیز او را تنها گذاشت ...
او که در این زمین خاکی کسی را همدم خود نمی دید ، دل پر خونی داشت ...
که اگر چنین نبود در دل شب گریه اش را به دامان چاه نمی برد...
چه حسی داشت در آن لحظات ...
فقط خودش می داند و خدای خودش ....
اگر خدا را داشت پس می باید آرامشی به استواری کوهها در دلش ریشه می دواند ...
آن موقع چه نیاز به راز و نیاز با چاه ؟؟؟!!!
و اگر او را نداشت ...
مگر می شود او را نداشت ؟؟؟!!!
آنهم چه کسی ...
علی
باور نمی کنم ...
پس چه بود ؟؟؟!!!
آن درد تنهایی چه بود ؟؟؟
آیا به درد تنهایی انسانها می گریست ؟... شاید ...
درد تنهایی انسانهای قبل از او ...
انسانهای زمان او ...
انسانهای بعد از او ...
شاید به درد دوری اینان از معبود می گریست ...
چون او امام همه زمانها و همه مردمان است ...
...
آخ تنهایی...
هنوز تنهایی حسین را از یاد نبرده ایم ...
وقتی در تاریکی شب یارانش!!!...یکی یکی او را درکنار اهل بیتش تنها گذاشته و رفتند ...
شاید این خواست خدا بود که باید افتخار همراهی او فقط نصیب اهل بیتش می شد ...
او به چه می اندیشید زمانی که خو و خانواده اش را در میان انبوه سپاهیان دشمن مشاهده کرد ؟؟؟
آیا احساس تنهایی می کرد ؟
آیا احساس استواری به صلابت کوه را حس می کرد ؟ به واسطه حضور یار ...
آیا به تنهایی فکر می کرد و از آن هراس داشت یا به تنها چیزی که می اندیشید وصال یار بود برای گذر از تنهایی ...
دیگر جرأت ندارم به تنهایی انسانهایی چنین بیاندیشم ...
چگونه می توانم تنهایی امام سجاد را درک کنم ...
تنهایی که پل ارتباط او با معبودش شده بود تا زمانهای طولانی را در سجده پروردگارش بسر کند ...
اما ما چه می کنیم ؟ در این دنیای پر زرق و برق ...
آنچنان در این دنیا غرق شده ایم که تنهایی خودمان را فراموش کرده ایم ...
مگر کسی گمان می برد که تنهاست ؟
گمان نمی کنم ...
مال و اموال , خانواده ، فامیل و ... با وجود همه اینها کسی دیگر احساس تنهایی نمی کند ....
انسان تنها ، دل نگرانی خاصی را احساس می کند و تنها آرامشش را درحضور معبود می یابد ...
ولی آیا ما دل نگرانی تنهایی را داریم ؟
اگر صادق باشیم ... نه ...نداریم ...
ما همه مصنوعات جهان را و همه آفریده های پروردگار را متعلق به خودمان می دانیم و با همه آنها پوشش زیبایی بر تنهایی خود می کشیم و فراموش می کنیم که این زیبا آرایی را خودمان آراسته ایم !!!
و عاریتی بیش نیست ...
ما اینرا تا آخرین لحظه فراموش می کنیم و زمانی به یاد می آوریم که دیگر دیر شده است و وقت تنها شدن واقعی رسیده است ...
در جستجوی گذشته ...
دست در دست هم زمین را پیمودیم ...
اما کلمات فقط برای شکستن سکوت خودنمایی می کردند ...
نه برای عبور از دیوار با هم بودن ...
تنها باد بود که بی صبرانه خودش را به آغوشم میرساند ...
اما او توان آنرا نداشت که اشکهایم را با خودش به گذشته ها ببرد ...
اما باران را همراهی کرد تا اشکهایم رابشوید ...
و با خود در اعماق زمین دفن کند ...
چه سخت است زندانی کردن اشکها ِ
در پس چشمان خسته ِ
خسته از دیدن این نادنیا ِ
نادنیا
می خواهم از تو شکایت کنم ای عشق...
اما نمیدانم به چه کسی !!!
آخر مرسوم هست شکایت را پیش کسی می برند ، خوب باید هم پیش کسی برد ، پیش کسی که گوش فرا دهد .
بعضی اوقات شاکی انتظار دارد که آن فرد داوری کند و درخصوص شکایت حکم دهد.اما مواقعی است که شاکی میخواهد حرف دلش را ، حرف دل شکسته اش را ، حرف بغض آلودش را " فقط بگوید ".
همین و بس.
بگوید ،گاهی اوقات همین گفتن ، سخت ترین کار دنیا میشود . چرا ؟!!!
چون هم میخواهی بگویی و هم نمیخواهی .
ولی چه میشود کرد ،بایستی گفت .
ولی من میخواهم شکایتم را پیش خودت بیاورم. نمیدانم قاضی منصفی هستی یا نه !!!
ولی چاره ای ندارم ، شکایت مرا هیچ قاضی دیگری گوش نمیدهد ، تو باید هم در جایگاه متهم بشینی و هم در جایگاه قاضی ...
پس تو را بخودت قسم می دهم که مثل خودت قضاوت کنی ...
نمیدانم چگونه شروع کنم ، بگذار کمی به عقب برگردم .آن زمان که مثل مهمان ناخوانده ای یهویی در خانه دلمو زدی...
به به ، چه مهمان نازنینی بودی. بدون هیچگونه تعارفی خودت را صاحب دلم کردی ...
یادت هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گمان نمیکنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
که اگر یادت بود کنون مرا به حال خودم نمی گذاشتی ...
آری تو شدی صاحبخانه دلم ... نه ، همش این نبود .... خیلی بیشتر از اینها ...
تو صاحب همه وجودم شدی و مرا بنده خودت کردی.
نمی دانم اینرا هم یادت هست ؟؟؟
گمان نمیکنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
که اگر یادت بود بنده ات را به حال خودش وا نمی گذاشتی....
مگر من بنده بدی بودم که مرا به حال خودم واگذاشتی ؟!!!
من که دست به هر کاری میزدم اول از تو اجازه می گرفتم .
آیا این کافی نبود ؟
شاید کافی نبود. نمیدانم.
شاید بنده بدی بودم برایت که دیگر سراغم را نمیگیری.
نمیدانم چگونه میخواهی جواب آنهمه بندگی ام را بدهی ؟؟؟!!!
به همین راحتی ؟!!!
به همین زودی همه آن بندگی ها را فراموش کردی ؟!!!
آخر ای بی معرفت حتی اربابان زمینی هم به پاس بندگی بنده هایشان بعد از سالها هم که شده حاجت آنها را برآورده می کنند.
اما مثل اینکه تو بی معرفت تر از همه آنهایی ...
یادت رفته ؟
یادت رفته که وقتی ساربان ، کاروان معشوقم را جلو چشمانم ازم دور میکرد ، تنها تو بودی که همراه من بودی ...
اصلاً مرا چکار به معشوق ...
تو
تو ای بی معرفت
آری تو چشم مرا با معشوق آشنا کردی
آری تو بودی که با ناپدید شدن معشوقم اشک را از دیدگانم جاری می ساختی و الا مرا چه به برگزاری مراسم اشک ریزان ؟!!
آری تو بودی که در نبود معشوقم لرزه بر وجودم می انداختی و وجود او را در کنارم مجسم می ساختی ،
آری تو بودی که هوش و حواس مرا برده بودی...
آری تو بودی ...
آری تو بودی که روحم را پرواز می دادی ، وقتی که قلبم دیگر توان تپیدن نداشت ...
آری تو بودی که بهنگام نماز با من همراه میشدی ،
چه لذتی داشت با تو نماز گذاردن ...گمان می کردم که به تو اقتدا می کردم ...تو بودی که مرا بهنگام نماز با خودت همراه می کردی ...
چه با معرفت بودی در آن روزگار ...
شاید من بنده با معرفتی برایت نبوده ام که اکنون میخواهی مزه بی معرفتی را به من بچشانی ...
ولی باور کن من تحمل این بی معرفتی تو را ندارم .
من بنده ام
این را یادت باشد..
مرا چه به تحمل این ............
ولی باورم اینست که باید التماست کنم .
آری التماست می کنم...
ولی گمان نمیکنم که التماسم دل تورا به رحم بیاورد...
هیچ وقت ندیده و نشنیده ام که اگر تو کسی را ترک کنی دوباره پیش او برگشته باشی ...
که اگراینگونه هم باشد دیگر نمی خواهم بنده چیز دیگری باشم ...
شاید اینگونه ماندن خوشایند تو باشد و باعث شود تو گاهگاهی سری به دلم بزنی
آری التماست می کنم...
هنوزم صاحب دلم تو هستی...
التماست می کنم که پا به خانه خودت بگذاری ...
بعضی اوقات میدانی با خودم چه فکری می کنم ؟
فکر میکنم ما در این زنده بودنمان فقط زندگی می کنیم که تو صاحب دل ما شوی...
حالا فرقی نمیکند که معشوقمان چه باشد ، چون تو به هرکس معشوقی را میدهی که لایق آن باشد ...
بعد از آن دیگر هر بنده ای زندگی می کند ،
اما این زندگی چقدر طول میکشد ؟
مهم نیست که چند ثانیه باشد ...
یا چند ساعت ...
شاید چند روز باشد ...
یا چندین سال ...
ولی میدانم که تو برای همیشه مهمان دلی نمیشوی ...
یا بهتر باشد صاحب دلی نمیشوی ...
چرا ؟
چون می خواهی صاحب همه دلهای عالم باشی ...
ولی خوب که فکر میکنم فقط یک دل را حس میکنم که از ازل تا ابد مهمانش بوده ای و خواهی بود ...
و آن ...
دل علی است ...
آری
مگر میتوانی دل او را ترک کنی ؟
بروی بکجا ؟
فکر میکنم تورا فقط در دل علی میشود یافت ...
و وقتی که بخواهم دوباره مزه تورا بچشم باید سراغ دل علی را بگیرم ...
نمیدانم تو بخاطر علی جاودانه شده ای یا او بخاطر تو ...
ولی هر دو ...
این یعنی تو همان علی هستی و علی همان تو ...
آمده بودم تا شکایت کنم از خودت به خودت ... ولی ...
ازت ممنونم که در لحظاتی از زنده بودنم ؛ صاحب دلم شدی و مزه زندگی را چشاندی به من ...
ولی آرزویی دارم
آرزوی آن دارم که دوباره پا به خانه خودت بگذاری
کمکم کن تا دوباره لایق چنین روزی باشم ...
خدایا تو می گویی بنده هایت فقط در موقعی که به بلا و گرفتاری دچار میشوند به یادت می افتند ، باور نمیکنم که این سخن تو باشد ...!!! یعنی تو در مورد بنده هایت اینگونه فکر میکنی ؟!!!
باورم نمیشود ، باشد که اینگونه باشد ، اما آیا وقتی که در همان موقع بلا و گرفتاری به یادت می افتند تو نیز به آنها توجه میکنی ؟ اینرا هم باور ندارم ، اصلاً باور ندارم که تو به نیاز بنده هایت توجهی داری ،
که اگر اینگونه بود اینهمه انسان فقیر نبود که محتاج و چشم براه روزی دادن تو باشند ،
که اگر اینگونه بود اینهمه انسان منحرف نبود که محتاج و چشم براه هدایت کردن تو باشند.
باورم اینست که تو به زندگی موجوداتی که خلق کرده ای کاری نداری ، درست هست که گفته ای همه را می دانی ولی فقط می دانی و بس...
می دانی که من فقیرم ،
می دانی که من منحرفم ،
می دانی که من انسانی که باید باشم نیستم ،
اما با این همه دانستن چه میکنی ؟
می گویند اینها همه تقصیر خودت هست ، باشد قبول.همه اینها تقصیر من است .
اما پس تو چی ؟ خدا !!!
تو میخواهی چکار کنی ؟ میخواهی بنشینی و تماشا کنی که عده زیادی ازآفریدگانت فقیر هستند ، عده زیادی منحرف هستند ، عده زیادی از فرط عدم تحمل فشار این دنیامردن را به زندگی ( نه زنده بودن ) ترجیح می دهند !!!
پس بنشین و تماشا کن تا همه آنها بمیرند و تو وعده ات را عملی کنی .
آری وعده ات را عملی کن ، آتش جهنمت را پر سوز و گداز کن و یکی یکی آنها را در آن بسوزانتا به سزای اعمالشان برسند.
تقصیر خودشان هست ،
می خواستند فقیر نباشند ،
میخواستند منحرف نشوند ،
تو که دست و پای آنها را نبسته بودی ، خودشان خواستند ،
اصلاً تقصیر خودشان بود که خانواده شان پولدار نبودند ،
تقصیر خودشان بود که کشورشان ، قومشان عقب مانده بود ،
تقصیر خودشان بود که تا چشم باز کردند خود را در میان دزدی و فساد و فحشا دیدند ،
آری تقصیر خودشان بود ، کسی هم مسئول نبود.
آری اینگونه هست که باور میکنم تو کاری به کار ما نداری ، اگر کاری بخواهد بشود ، میشود .
نه به دعای کسی توجه داری ، نه به لعنت کسی ، که اگر اینگونه بود آنهایی که کارشان شب و روز دعا کردن است پادشاه می شدند ... ولی هیچکدام نشدند ...
پسچرا ما خودمان را گول میزنیم؟ که خدا آنرا به ما داد و آنرا نداد ...
خدا را چکار به اینکارها ...
به او چه که در خانواده چه مشکلاتی وجود دارد ...!!!
به او چه که پدر خانواده شرمنده همسر وفرزندانش شده است ...!!!
به او چه که پدر خانواده بی عرضه بوده است ، او که میدانست بی عرضه است ، اصلاً برای چه ازدواج کرده وقتی میدانست که بی عرضه هست ...!!! او بجای اینکه یکنفر دیگر را بدبخت کند باید خودش را از شر این زنده بودن راحت میکرد تا یکنفر از تعداد بدبختهای جهان کم شود ...
شاید این بدبخت تا آخر عمرش دست به دعا باشد ولی ای کاش آن خدایی که آ ن بالاست ، دعای آن بنده اش را مستجاب کند ...کاش
نمیدانم ... شاید چون خدا هیچوقت شرمنده کسی نشده است نمیداند که شرمندگی چه مزه ای دارد ...!!!
می دانم که اگر خدا می دانست مزه شرمندگی را هیچوقت نمی گذاشت آفریده هایش شرمنده کسی باشند ...
مخصوصاً شرمنده پدر و مادر و همسر و فرزند ...
کاش می دانست ... کاش
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون چشمه دید. آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.
در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد.
مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت: «آیا آن سنگ را به من می دهی؟» زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.
مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند، بنابراین سنگ را برداشت و باعجله به طرف شهر حرکت کرد.
چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: «من خیلی فکر کردم، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی.» بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت: «من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم. به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟»
زندگی مانند جدولی است ،
که اگر خانه های آن را پر کنیم جایزه آن مرگ است !
حتی اگر لبخندت رویاهای یک نفر باشد
یا یک جایی یک نفر به تو فکر کند .
ای رهزن دل کیستی؟ جسمی؟ بگو، جانی؟ بگو!
وی زهره ی شب های من! گر ماه تابانی بگو
ما را به عشق انگیختی، با جان من آمیختی
اکنون چرا از چشم من، هر لحظه پنهانی، بگو!
اول به ما پرداختی، کار دلم را ساختی
اما در آخر باختی، با هر که می دانی بگو
بازیگری با ما مکن، امروز و پس فردا مکن
خواهی اگر جان مرا از خود برنجانی، بگو!
وای از لب و دندان تو، وین چهره ی خندان تو
ای صد چو من قربان تو، با من نمی مانی بگو
ای زلفک نیلوفرین! ای عمر، ای زیباترین!
بر شانه های مرمرین، از چیست لغزانی؟ بگو!
می لغزی و دل می بری، بس کن از این بازیگری
گر از نگاه آن پری، چون من پریشانی، بگو!
ای چشم شوخ یار من! جادو مکن در کار من
مستی، مکن آزار من، از چیست گریانی؟ بگو!
ما را «تو» عشق آموختی، در من چرا افروختی
اینک اگر از کوی من، برکنده سامانی، بگو!
گفتی شبی ای دلبرم: از تو به تو عاشق ترم
اکنون اگر در عشق من، یک دم پشیمانی بگو!
ما را از اول خواستی، خود را چو گل آراستی
پس از دلم برخاستی، گر مهر نتوانی بگو!
گفتی: تو را رسوا کنم، بس پرده ها بالا کنم!
پروا ندارم از کسی، تو هر چه می دانی، بگو
از آن همه افسونگری، شد موی من «خاکستری»
«آتش» بگیری ای پری! گر دشمن جانی بگو.
مهدی سهیلی